اللهم الرزقنا توفیق شهاده‌ فی سبیلک

در حیاط را باز کردم. خواهرم پشت در بود. هراسان وارد خانه شد.
ـ ساواکی‌ها ریختن توی ده. دارن همه‌ی خونه‌ها رو می‌گردن. باید هر چه زودتر اعلامیه‌ها و نوارهای غلام‌رضا رو قایم کنیم؛ وگرنه...
مادرم گفت: حالا چکار کنیم؟
راهی به ذهنم رسید. دویدم توی خانه. پلاستیکی برداشتم و اعلامیه‌ها را تویش گذاشتم. چادر سر کردم و به خواهر دیگرم گفتم: «بیل رو بردار و دنبالم بیا.»
با عجله به باغ رفتیم. وسط‌ باغ گودالی کندیم و پلاستیک را در آن مخفی کردیم. وقتی برگشتیم، ساواکی‌ها رفته بودند. همه‌جا به‌هم ریخته بود. صبح روز بعد، پس از این‌که مطمئن شدیم همه‌جا امن است، به سراغ پلاستیک رفتیم. باران شب گذشته زمین را خیس کرده بود. پلاستیک را در آوردیم؛ ازش آب می‌چکید. اعلامیه‌ها را درآوردیم و سعی کردیم خشکشان کنیم. تعدادی از اعلامیه‌ها غیر قابل استفاده بود.
مشغول کار بودیم که در باز شد. غلام‌رضا با دیدن این صحنه ساکش از دستش افتاد. جلوی اعلامیه‌ها زانو زد و گفت: «چی شده؟ این چه وضعیه؟ کی این بلا رو سر این‌ها آورده؟»
مادرم تمام ماجرای شب گذشته را برایش تعریف کرد. نگاه تشکر‌آمیزی به ما کرد و گفت: «با این‌که خیلی‌هاش خراب شده، اما همین هم غنیمته. همین امروز می‌برم پخش‌شون می‌کنم.»
o
روز خواستگاری با دسته‌گل و شیرینی وارد خانه شدند. بعد از این‌که حرفهای اولیه زده شد، مادرش گفت: «اگه اجازه بدین، این دو تا جوون برن باهم حرف‌هاشون رو بزنن.»
با موافقت همه به اتاق دیگری رفتیم. همان‌طور که سرش پایین بود، شروع کرد: «توی سپاه کار می‌کنم، نه خونه دارم و نه ماشین. راستش من هستم و این یه دست لباس تنم. دوست دارم زندگی‌ ساده‌ای داشته باشم. حالا شما حاضرین توی این زندگی ساده با من شریک بشین؟»
صداقتش تأثیر زیادی رویم گذاشت. تصمیم گرفتم او را نه به‌عنوان همسر، بلکه به‌عنوان معلم انتخاب کنم.
o
طبق رسم قرار گذاشتیم شب قبل از عروسی، مهمان دعوت کنیم و چندتکه وسیله‌ای را که برای عروس‌خانم گرفته بودیم، نشان بدهیم. غلام‌رضا صدایم کرد و گفت: «نبینم از این کارها بکنین.»
گفتم: داداش‌جان! رسمه.
گفت: «این چه رسمیه؟ اگه یکی نداشته باشه این خریدها رو انجام بده چی؟»
o
شب عروسی با لباس سپاه آمد بین مهمان‌ها. گفته بود: «می‌خوام همه‌چیز ساده باشه.»
گفتم: داداش! چرا با این لباس؟
گفت: مگه این لباس چه بدی داره؟
گفتم: می‌گن لابد نداشتی، حالا کت و شلوار نمی‌خواستی بپوشی، یه پیراهن قشنگ که می‌تونستی.
گفت: من به مردم چکار دارم؟ به نظر من لباسی قشنگه که آدم باید بهش افتخار کنه.
o
بالاخره مجلس عروسی تمام شد و وارد خانه‌ی بخت شدیم. وضو گرفت، دو رکعت نماز شکر خواند، بعد صدایم کرد و گفت: «من دعا می‌کنم و تو آمین بگو.»
چند دعا کرد و من آمین گفتم، ولی آخرین دعایش دلم را لرزاند.
اللهم الرزقنا توفیق شهاده‌ فی سبیلک
o
قرآن را بوسید، از زیرش رد شد و رفت. با چشمان اشکبار، تعقیبش ‌کردم. به یاد روزی افتادم که گفت می‌خواهد به جبهه برود. گفتم: «جبهه؟ تازه شش‌ماهه که عروسی کردیم.»
گفت: «شش ماه و یک سال نداره، بالاخره باید رفت؛ وظیفه است.»
گفتم: «خب! این همه دارن می‌رن، حتماً یکی هست که شرایطش بهتر از تو باشه.»
لبخندی زد و گفت: «آره! یکی تک‌فرزنده، یکی تازه بچه‌دار شده، یکی یه‌ماهه عقد کرده.»
گفتم: «باشه، قبول؛ اما من چی؟ من چه‌کار کنم؟»
گفت: «فقط تحمل و دعا.»
o
گفت: «حلالم کن علی‌‌آقا!1»
او را در آغوش کشیدم و گفتم: «تو منو حلال کن سید.»
یک‌لحظه دلم گرفت. احساس کردم دیگر نمی‌بینمش. تا لب کارون بدرقه‌اش کردم. اشک در چشمانم حلقه زده بود. با چندتا از بچه‌های دیگر، برای شناسایی مواضع دشمن سوار قایق شدند و رفتند. نیم ساعتی گذشت. صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. انفجار وسط کارون بود. سریع به سراغ بی‌سیمچی رفتم. هر اتفاقی می‌افتاد، او اولین کسی بود که با خبر می‌شد. وقتی صورت خیس از اشکش را دیدم، صدای غلام‌رضا در گوشم پیچید که بعد از غسل شهادت گفت: «خوش به حال کسی که روز عید قربان شهید بشه.»
o
دوستانم! مدرسه را رها نسازید و آن را اسلامی کنید؛ زیرا مدرسه، مرکز علم است؛ علمی که از ایمان جدا نیست. مسجد و کتابخانه را خلوت نگذارید، در این مراکز به خاطر الله فعالیت کنید.
در طول تاریخ، از هابیل تا ابراهیم علیه‌السلام و از ابراهیم تا روح‌الله، مبارزه‌ی حق علیه باطل وجود داشته و دارد. باطل با چهره‌های گوناگون به فرمان‌روایی نمرودها، فرعون‌ها، یزید‌ها، کارتر و... در صحنه وجود داشته است؛ ولی چون اساس باطل بر پوچی است، بارها شکست قطعی خورده است.
هرگاه غرور و مستی انسان را درگیر کرد، باطل دوباره جان گرفت. اکنون صدام کافر با پشتوانه‌های ضد‌خدایی در برابر حق و امت اسلامی قرار گرفته است. بنابر وظیفه‌ی شرعی و انسانی خود که نمی‌توانم نظاره‌گر زشتی و پلیدی باشم، به فرمان امامم به جبهه‌ی حق می‌روم. هرچه خدا بخواهد، همان می‌شود.
شهید شدن در راه خدا لیاقت عظیم می‌خواهد؛ باید قصد قربت کرد و عمل را از روی اخلاص انجام داد. من برحسب وظیفه‌ و نه به خاطر پیروزی و یا چیز دیگر به میدان می‌روم. اگر سال‌ها با ابرقدرت‌ها بجنگیم، باز هم ما پیروزیم. زندگی را جهاد در راه خدا زیبا می‌سازد. برای نیل به اهداف الهی خود، خدا را در هیچ لحظه‌ای فراموش نکنید.
پدر و مادر! اگر قربانی دادید، از خدا بخواهید که آن را بپذیرد. بابا! تو هم‌چون ابراهیم(ع) و مادر! تو هم‌چون هاجر باش. خدا را شکر کنید و همه را به عبادت خدا بخوانید. از شما می‌خواهم که مرا ببخشید. از پدر و مادرم می‌خواهم بعد از شهادتم لباس مشکی نپوشند و مجلس عزا نگیرند. از دوستانم می‌خواهم که به خانواده‌ام به‌جای تسلیت، تبریک بگویند.
مادرم! برای من اشک نریز و مانند مادران دیگر شهیدان، سرت را بالا بگیر. آرزوی من جز شهادت چیزی دیگری نیست. با جان و مالتان حق را یاری نمایید؛ زیرا مال و فرزند، نیست و نابود می‌شود؛ مگر این که آن‌ها را در راه حق بدهید. مرگ برای انسان نوشته شده است و کسی را توان مبارزه با آن نیست؛ پس چه بهتر که تسلیم خدا شویم و مرگ در راه او را به مرگ ننگین و سیاه برگزینیم.
امیدوارم مرگم باعث بهتر شناساندن اسلام شود.

پی‌نوشت:
1. علی استادحسینی

برگرفته از سایت نور آسمان

/ 0 نظر / 6 بازدید