اندرز سگ به عابد

حکایت کنند: عابدى بود مدت هاى مدیده خدا را در مکانى عبادت مى نمود و هر روز از طرف حق روزى او میرسید. یک روز مولا خواست تا او را بیازماید؛ پس روزى آن روز را نداد. عابد در دریاى تفکر فرو رفت و خاطرش پریشان شد که به چه سبب رزق من امروز نرسید. و بالاخره گرسنگى بر وى غالب گشته رفت نزد شخص گبر مذهبى و یک قرصه نانى گدایى نمود. همین که عابد مراجعت کرد سگ خانه گبر دنبال او افتاد و پى در پى پارس مى کرد تا نان را از عابد بگیرد؛ پس عابد لقمه نانى نزد او انداخت،

سگ خورد و باز پارس کرد، باز عابد پاره اى دیگر نزد او انداخت و سگ خورد و باز پارس کرد و بالاخره حوصله عابد به سر آمد و با خشم و غضب گفت: عجب سگ پرروئى هستى با آن که همه نان را از من ستاندى باز دست از من برنمى دارى!؟ پس از جانب حق سگ به زبان آمد و گفت: بى حیا من نیستم، چشمت بمال، بلکه بى حیا و پرروتر تو هستى که سالها از جانب پروردگار به تو روزى میرسد و یک روز مصلحتى تعطیل فرمود، این چنین به جزع و فزع مینمایى و دیگر خدا را نشناخته و آمده اى در خانه صاحب من و از او گدایى میکنى!

و بدان که من با این که پاسبانى خانه او را مى نمایم حالم چنان است که اگر اطعام داد میخورم و شکر او به جاى مى آورم و اگر نداد صبر و تحمل میکنم و از او رنجیده و ملول نمى شوم و به در خانه غیر نمى روم و بالاخره بر در سراى او به گرسنگى به سر مى برم و هرگز شکایت او را نزد کسى نمى برم.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید