داستانک درخت بامبو و سرخس

 

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم ،دیگر امیدی ندارم میخواهم خودکشی کنم ؟!

 

ناگهان خدا گفت آیا درخت بامبو وسرخس را دیده ای ؟!

 

گفتم بله دیده ام ....

 

خدا گفت :موقعیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی از آنها مراقبت کردم،خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین راگرفت ،اما بامبو رشد نکرد .....من از او قطع امید نکردم

 

در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود در سالهای سوم وچهارم نیز بامبوها رشد نکردند.....

 

در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد ....و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

 

آری در این مدت بامبو داشت ساقه هایش را قوی می کرد !

 

آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها ومشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟! زمان تو هم فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد .

 

نا امید نشو !

 

 

برگرفته از آثار هنری گروه هشت بهشت.

/ 0 نظر / 13 بازدید