و اینک متن کامل شعر صدای پای آب سهراب سپهری

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

اهل کاشانم،

نَسَبم شاید برسد

.« سیلک » به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک

نَسَبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچل هها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد، پاسبا نها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسید: چند مَن خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت،تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.

میوه کال خدا در آن روز ، می جویدم در خواب.

آب، بی فلسفه می خوردم.

توت، بی دانش م یچیدم.

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره خواه ش می شد.

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

شوق م یآمد، دست در گردن حس م یانداخت.

فکر، بازی می کرد.

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاق کها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات، سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پُر.

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک.

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو م یکرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن، عشق م یرفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم

بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در م یرفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم، بادبادک م یخورد.

من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید.

گاوی دیدم سیر. « نصیحت » در چراگاه

« شما » : شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم، از جنس بهار.

موزه ای دیدم دور از سبزه،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید، کوز های دیدم لبریز سؤال.

« انشاء » قاطری دیدم بارش

« پند و امثال » اشتری دیدم بارش سبد خالی

.« تننا ها یا هو » عارفی دیدم بارش

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه م یبرد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، که سیاست م یبرد (و چه خالی م یرفت).

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری م یبرد.

و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خال های پر پروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین

می آید.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.

پله هایی که به سردابه الکل م یرفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق،

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- -- - -- - -- -- -

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ:

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان م یزد.

کودکی هسته زردآلو را، روی سجاده بیرنگ پدر تُف می کرد.

نقشه ی جغرافی، آب می خورد. « خزر » و بزی از

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود، موج پیدا بود.

برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود

آب پیدا بود، عکس اشیاء در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل.

سفر پیچک از این خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک.

ریزش تاک جوان از دیوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی با یک آواز.

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان.

ها با ساقه ناز. « نازی » جنگ

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

.« دفع آفات » حمله لشکر پروانه به برنامه

.« لوله کشی » حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی.

فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعدازظهر.

قتل یک قصه سر کوچه ی خواب.

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

.« دولت » قتل یک بید به دست

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه یونان م یرفت.

می خواند. « باغ معلق » جغد در

باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

قایقی گل می برد. « نگین » روی دریاچه آرام

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.

شهرها را دیدم.

دشت ها را، کو هها را دیدم.

آب را دیدم، خاک را دیدم.

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب.

خانه ای در طرف دیگر شب ساخت هام.

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم.

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای، پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم.

و صدای، کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرف هاش م یگیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، م یشمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را م یدانم.

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کش شهای بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسف های ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی م یخواند، باز کی می میرد،

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو

برود.

زندگی جذبه دستی است که م یچیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

،« ماه » لمس تنهایی

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

آینه است « مجذور » زندگی

ابدیت، « توان » زندگی گل به

زمین در ضربان دل ما، « ضرب » زندگی

ساده و یکسان نفسهاست. « هندسه » زندگی

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا م یگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

است. « اکنون » زندگی آب تنی کردن در حوضچه

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ذائقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.

و کتابی که در آن یاخت هها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی م یگشت.

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجائیم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده،

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نم یآید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفر هها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

لب دریا برویم.

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوات را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.

(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام ، سهره بهتر می خواند.

گاهی زخمی که به پا داشت هام

زیر و ب مهای زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن م یگوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان م یچیند.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم.

ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است).

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می شنویم.

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.

گل سرخ، « راز » کار ما نیست شناسایی

کار ما شاید این است

گل سرخ شناور باشیم. « افسون » که در

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

.« هستی » آسمان را بنشانیم میان دو هجای

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است.

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

/ 1 نظر / 15 بازدید
mehran

slm mer30 ke behem sar zadi chashm saei mikonam mosbat benevisam.